۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

قمار

آرام نشسته بودم
پای همان دیوارِ سپید همیشگی
با آن پنجره ی رو به خوشبختیش
که خیال می کردم تا اَبد
برایمان
طلوع می آورد،
حتی هنوز
حلال ماه از لبانم نرفته بود
که خبر دادی
مرا ناغافل
در قمار
به سیاهی شب باخته ای؛
...
می دانی،
تنها جگرم سوخت
که بخدا ارزان باختی!


۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

...

آدمیزاد ست دیگر
جایزالخطاست؛
شرمنده مخاطب جان
شعرهایم همه،
دروغ از آب 
در "نه" آمدند، مُردند!

ع ش ق

تنها سه حرف بود
...
دستانم را رها کرد
افتادنم را دید
و
رفت .

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

ثکوت

گفتی:
 چاره ای نیست
تا دیکته ام خوب نشود
از آمدن خبری نیست؛
من هم گفتم:
 قبول!
اما نمی دانم چرا
هرچقدر هم که می نویسم "صبر"
باز،
همه ی "صاد" هایم می شوند
 "سین" ِ بی دندانه و
"ت" ِ دل تنگی هایم "طا"ی دسته دار
و گیر میکنند در گلویم
مثل یک بغض
و هی فشار می دهند
سینه ام را همه ی نقطه های
"ث" که نشسته اند جای
 "سین " ِ"سکوت" ِ تو؛
قول داده ام ، قبول!
این بار هم عیب از
سواد نم زده ی من در زیر
این روزهای بارانی،
بی تو، بود.

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

#3


اگر هم سیب دوست نداشتیم که گاز بزنیم باز هم فرار میکردیم
با چشمان بسته شاید هم با یک اسب که بخدا قسم
طفلکی خدا که دیگر خدا ندارد اما تو من را داری و دستانت
بوی نرگس میدهند مثل موهای من که هی پریشان میشوند که
تو گمان کنی که بادها هم آدم شده اند
حالا از من گفتن بود اگر چیزی را بستی جایی، بدان که هر پرنده
به یک پنجره امیدی دارد
می خواهی باور کن یا نه اما ترش تر از باورهایمان
نعره ای نیست گلم با قند بخور که سیر شویم

#2


همه ی کلاغ ها مردی دارند که بر شانه اش
از تمام چنارهای خیابان ولی عصر خبر ببرند
که برگ های ریخته را بر گیسوان دختران شهر
کلاغ ها را می گویم، می بافند یک بار که قاب گرفتم
مرد را درون تصویر همهمه آمد قلمم مُرد
ولی یک عصر خیابان جوب هایش را گم کرد
خنده را هرگز، گم نمی شود که صورتم اگر
هم حتی دستانت رفته باشند
با تو ام مَرد صبحانه چای می خوری؟

#1



هرچقدر هم که دختر گیلاس باشی ومدام
شکوفه بیاید که درختها در ها را باز کنند
هرچقدر هم که مادر های زمین برایت اشک ریخته باشند
بازهم گیسوانت سفید میشوند که در زمستان
مردان منتظر چیزی نباشند
حالا تو هی بشین و و از داستانهایت برای
گلدان بگو
حالا توهی بشین و پاشو و بشین و پاشو
و مگر میشود
...

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

میعادگاه

هر روز همینجا
میان کوچه پس کوچه های
شعر هایم
به انتظارت مینشینم،
و قند آب می کنم در دلم
با دیدن رد پایت
بر گوشه ی این کلمات؛
این روزها
بساط لبخندم را هم 
برایت
براه کرده ام
که مبادا ناغافل 
از راه برسی و 
ماهت را
بر صورتم جستجو کنی؛
اما باور کن
که به جان عزیزت سخت است
تنها دل بستن به
سایه ی آبیت بر این ابیات؛
پس امشب هم
باز،
می نشینم
همینجا
تکیه بر دیوارهای
این همه شعر سپید
تنها به انتظار تو
آبی.

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

به همین سادگی

قد کشیده ام
به بلندای آرزوهایم
از همان روز
که تنهایی هایمان را
در چمدان مردانه ات
پنهان کردیم و
قول شانه هایمان را
به خستگی هامان دادیم؛
تو رفته ای
این بار
دست خالی
بی آن چمدان سی ساله ات
که بگویی دیگر
مسافر نیستی
و من
مانده ام
چشم انتظار
با حلال ماهی بر صورت
که بگویم
اکنون
 تنها تو آسمانم هستی
همین.

نامه

می دانم،
 تقصیر از تو نیست
عیب از این نامه های بی جواب است
خیالت راحت عزیزه دلم
می دانم...