۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

عشق

عشق، چیز عجیبی نیست
عزیز دلم
همین است که تو
دلت بگیرد
و من
 نفسم.

لبخند بزن

لبخندت،
ماه صورت توست
نفس آسمان من؛
مرا از این خفگی گنگ
احیا کن ...

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

چراغ را که در خانه روشن کردیم

چراغ را که در خانه روشن کردیم
تاریکی از کوچه رفته بود
تو در انتهای اتاق 
آرام نشسته بودی که
خوشبختی از میان پنجره
سرک کشید
سایه اش بر دیوارهای سفید اتاق
افتاده بود که
تو آن را ربودی و
در گوشم زمزمه اش کردی
و من طعمش را 
بر گونه ات نشاندم
چراغ را که در خانه روشن کردیم
آبی آسمان را در فنجان ساده ی
چایمان یافتیم
سر کشیدیم 
که صدای دریا در خانه پیچید
تو موج شدی که من 
ساحلت باشم
من ماسه شدم که تو 
قهرمان قلعه ام باشی
 در میان جزر و مد مانده بودیم
که شبانه بهار از راه رسید
من متولد شدم
تو خندیدی
عطر نرگس وجودم را گرفت
چراغ را که در خانه روشن کردیم ...

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

...

دل ها هم از کلمات می گیرند
از واژه ها به درد می آیند
و به همین سفیدی برف
 دیده ام،
که گاها شکسته اند؛
به جان عزیزت
که عزیزترینم شده است
راست می گویم؛
چند روزیست در این خانه ی سفید
سوز می آید؛
 نکند پنجره با رفتنت
 باز مانده باشد
و ناغافل
انتهای این این شعر را
برف پوشانده باشد
نکند ...


خدا نگهدارت

دوباره تو را به این آسمان می سپارم
و به انتظارت می نشینم
روزها را دانه دانه
به ریسمان می کشم و
سینه ریزی از نبودن هایت را
بر گردن می آویزم
و می دانم که به یقین
بی تابت خواهم شد
و همچون
دخترکی،
تمام این فاصله ها را
بهانه می گیرم
آنگاه دلم
به قدر تمام دوست داشتن هایم
برایت تنگ میشود
و به حتم
گیاه دستانم
گلدان دستانت را
کم خواهد آورد
... اما
دوباره
تو را به این آسمان می سپارم
آبی ترینم

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

...

آنقدر دوستت دارم
که سخت،
نگران خودمم
نگران ...

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

یلدا

قول گرفته ام از آسمان
یلدا که گذشت
تو را
از میان این همه فاصله
باز به همان
خیابان آشنا بیاورد
همان خیابان که روزی چشمانت را
در زیر قامت درختانش
به خدا سپرده بودم
...
آه آبی، اگر بدانی
 این شب ها
همه اش برایم یلداست

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

گل انار



سر که بر شانه ات می نهم
گیسوانم شکوفه می دهند
پیچکوار، به انبوه نگاهت

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

هر چه باد

تو چه آسان
نبودم را تاب می آوری و
من چه آرام
در زیر آوار سکوتت
می شکنم؛
کاش آنشب در باران
تو را به جان همان تابستان
قسم داده بودم که
دیگر هرگز
دستم را
رها نخواهی کرد،
کاش چشمانم را
 به چشمانت دوخته بودم
و یا حتی
انگشتانم را در انگشتانت گره ،
کاش مطمئن می شدم
تکه ای از وجودت را در وجودم جا گذاشته ای
که تا هر چه دور
هر چه باد
هر چه بادا باد
به دنبالش خواهی آمد...
اما
اکنون من ساعت هاست که دیگر
گم شده ام


۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

...

خودم را جمع کردم
در چمدانی کوچک با نقش هایی ریز
که چشمانت را به خود
می دوزند،
منتظر نشسته ام
و خیره سرانه  به عشق بازی
 باد و پنجره در موج های پرده
 می نگرم
بگمانم که
وقت سفر نزدیک است
این را
 نشتی تقویم می گوید؛
می روم
به دنبال سرنوشت های
جا مانده در خیال اتاقی کوچک
که تمام کودانه هایم را
در زیر تختش
خوابانده ام
آخرین خداحافظم را نیز
با خود میبرم
برای مبادا
گاه لازم می شود
 گفتنش
اگر آبستن تصمیمی باشی
...


آن تصمیم چشم گشود و
آینده اش را از میان دلتنگی های
چمدان مردی برگزید
که رنگ-
همان مداد آبی گمشده بود