۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه



مرد،
برايت از خاطراتم كمي گل نسترن آورده ام كه سنجاق كنم بر سرت،
كه بوي ارديبهشت بگيري، كه قناري سينه ات برايم باران بخواند كه بهار بيايد كه يادم ، تو را فراموش
پس چرا! مگر به انگشتانت دخيل نبستم كه فراموشم نكني؟
اين بار ميخواهم دامن زنانگيم را هم بر تنت كنم
كه باد كه مي آيد همه ي شعرهايم در چين هايش بلغزند آرام آرام آرام
راستي يادت نرود نخ بادكنكم را سفت بچسب
همه آرزوهايم درونش خوابيده اند،
نروند بر باد
بر باد
بر باد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

دوست

کاش دوست را می شد
همچون میوه های ترد تابستان
زیر آفتاب
از درخت چید و
با لذت بوئید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه



من يك مرد دارم، يك مرد كه من را ندارد
يك مرد كه سايه ام نيست كه من سايه اش هستم
من يك مرد دارم كه او ريشه مي دهد كه او پيله مى شود
كه من جوانه مى زنم كه باد مى آيد كه پيراهنم با چين هاى خيالم ميرود كه رفت
من يك مرد دارم كه آنقدر ها هم مرد نيست
من يك مرد دارم كه اگر مرد بود كه دلم را نمى برد
که برد...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه



من یک دخترک چوبی با کمی پارچه و البته نخ و موی اضافی می باشم
من با کسی بازی نمی کنم اما همگی با من بازی می نمایند
من موهای بلندی دارم به بلندی همه آرزوهای دخترانه پنبه ای
من قلب هم می دارم
من قلبم را به دلم سنجاق کرده ام
من تماشا را دوست نمی دارم
من اعتراض دارم اما اجازه نمی دارم
من دهن میدارم اما حرف نمی دارم
من پنج انگشت در هر دست میدارم
من پا نیز حتی می دارم
من بازی را دوست نمی دارم
زندگی بازی خیلی لوسی می باشد
من....

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه



آنقدر بزرگ شده ام كه بزرگ شده باشم كه باشم
كه عروسك نداشته باشم كه عروسك هم مرا نداشته باشد
كه دلم تنگ شود كه شود كه عروسك گريه اش بگيرد من كاغذم خيس شود دلش بگيرد گير كند از بس گير كرده بميرد
مرگ كه بد است ماشين ندارد كه با من بازي كند كه بازي را من با عروسك كردم
يادم رفت من به عروسك باختم
من بزرگ شدم عروسك كوچك ماند دلش شكست ماهي شد آب خواست
من دريا شدم آب شدم
آه من آب شدم!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

دستطرح VI





باد آمد و مرد را از ذهنم انداخت در آب
مرد پولكي آب خورد آنقدر كه سير نشد غرق شد
ماهي شد شنا كرد ابداً خوابيد

دستطرح V





چشم هايم را مي بندم كه مرده باشم
كه باشم،
كه ماهي ها هم مرده اند،
ماهي هاي مرده نمايش ميدهند
نمايش حباب!
حباب هاي ماهي ها تيله ميشود
تيله ها بوي كودكي مي دهد بوي من مي دهد
اما من كه مرده ام از بس كه چشم هايم را بسته ام
كه موهايم بلند مي شود كه كه درخت مي شود
كه مي شود
كه
شود

دستطرح IV





من خودم را شخصا كوك زدم به زمين نزديك آسمان
كه گل بدهم كه من باشم كه گل باشم كه باشم
تيله در دستم كوك نخورد،
موهايم ريخت يا ريخت چيزي بر موهايم
كه مبادا من خواب باشم كه نباشم
كه باد آمد که می خواست برود
موج شد دریا شد
خیس نمی شوم من که خواب نیستم
که خواب ندیدم که دیدم

دستطرح III



دو زنبور بازو در بازو
در ايوان جنوبي خانه
با پيش زمينه باد
ابداً
خوابيده بودند

دستطرح II



ما دختركان باغ هاي گيلاس
خسته از شكوفگي
به انتظار باغبان
نشسته ايم