۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

دستطرح I



من خواب دیدم که خواب دیده ام که دیده ام
من خواب دیده ام که عروسک مرده است
که عروسکه مرده، مرده است که مرده
من خواب دیدم که گربه بر روی خواب هایم خوابیده است
که خواب هایم را خورده است
که است
من خواب دیدم که گربه که خوابیده است که خوابیده است
در اصل نخوابیده است
گربه ء خواب از عروسک مرده میترسد
من خواب دیدم که باد خوابهایم را برد
که بادکنکم را برد
که باد مرا و خوابهایم را و بادکنکم را با هم برد
من خواب دیدم که دیدم که خواب دیدم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

بگمانم

بگمانم دوستت دارم
آنگاه که وقتی نیستی
از ده که نهایت اعداد است برایم
نه تا دلم می گیرد،
به ناگاه شاعر می شوم
و دلم مریم می خواهد
و باز،
به دنبال مداد رنگی هایم
که تمام شده اند از نبودت
حیران
در کنج اتاق می نشینم؛

بگمانم دوستت دارم
که بی دلیل می خندم
به روی ماه
که این روزها
به پشت پنجره ام گهگاه
سرک می کشد،
در نیمه های شب
بی صدا؛

بگمانم دوستت دارم
آنقدر که چند وقتیست
عقربه های خانه
همه خوابیده اند
و روزها بی تکرار ایستاده اند

بگمانم...

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

...

تو را امشب فریاد کردم
ای همه آبی من

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

زمان

دوستش داشتم،
نیامد
دوستم دارد،
نیامد

می دانم،
آن روز که بیایی
دیگر دوستت نخواهم داشت

با این افسوس که ما
چه شاگردان نا خلفی بودیم برای زمان

نذر

می دانستی که اردی بهشت را
نذر کرده بودم
برای آمدنت؟
نه،
بی گمان نمی دانستی
که بهار را
انتخاب کردی برای
خاطره نیامدنت؛
اما خوب
فدای سرت گلم،
عادت خواهم کرد
به نبودت
به قهوه تلخ
و به تیله هایی که دیگر
برق چشمانت را ندارند؛
نمی دانم چرا
بی هوا هوایت را کردم
و دلم
مریم خواست

... همین

زن 2

چه حقیر می شویم
با تک نگاه مردی غریب
که گمان برده ایم
شاید
روزی مارا دوست بدارد
و چه آسان
در خود فرو می ریزیم
با هر بار پلک زدنش
که گویی به تاریکی محض می برد
همه رویا هامان را.

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

زن

گم کرده ایم
وجودمان را،
خرد خرد
در سایه ی مردانی
که
روزی روزگاری
با سکوتی محو
از کنارمان گذشته اند
بی آنکه حتی لحظه ای
ما را
زیسته باشند
...
راست می گفت فروغ
چراغ های رابطه تاریک اند!

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

فال ها دروغ می گویند

به باد خواهم سپرد،
خودم را
تو را
و
هر چه خیال خام است.
نه،
بر نخواهم گشت؛
فنجانم را هم
بر نگردان
چه نقش تو باشد
چه راه
چه ماندن باشد
چه سفر؛
باز
باز نخواهم گشت،
می دانی که
فال ها گاها دروغ می گویند؛
من خود در کفم
رودها دیدم
که هنوز که هنوزه
به دریایی نریخته اند.


۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

...

دلم تنگ شده است
برای عروسکم مهسا
هم کلاسی ام در دانشگاه
و برای
همه روزهای نداشته ام؛
دلم تنگ شده است
اما
این بار نه برای تو
که برای آرزوهایم!

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

...

گاه خالی می شود
در وجودت چیزی
جایی
که پر نخواهد شد هرگز،
نه با فاصله
نه با برف
و نه حتی با تو