۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

فراموشی

مادر می گفت فدای سرت
بزرگ می شوی یادت میرود؛
اما بزرگ شدم
خانمی شدم
به قد یک اردی بهشت
اما هنوز که هنوزه
هیچ چیز از خاطرم نمی رود،
...
می دانم حتی اگر
تمام مداد رنگی هایم را هم ببخشم
این خاطرات رنگ نمی بازند،
...
دیگر نقاشی نخواهم کرد.




۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

عید

اسفند را دود نکرده
عید آمد؛
می دانم امسال هم چشم می خوریم.

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

هم کلاسی

دیگر دیر است
برای آنچه
در کوچه های خاطره
بر باد رفت،
هم کلاسی.
این روزها
دل به صدای سکوت
دیگری بسته ام.

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

بادبادک

شعر که نمی گویم
گیر کرده است
انگار در گلویم
چیزی،
مانند بادبادکی
به سیم های برق
مانده در کوچه ای
روزی
جایی
در کودکی.

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

همان لیلا

گاه سنگینی سکوتت
همچون تلنگری
کوه غم هایم را
آوار می کند،
همان ها که
در گنجه های امید
پنهان کرده بودم
سالیان سال؛
و من
چه آسان می شکنم
و تو چه دیر خواهی رسید،
آنگاه که بگویی
دوستت داشتم
...
اما نگران نباش گلم
من هنوز همان لیلا،
دختر شاد اردی بهشتم
که این روزها
کمی غبار زندگی
بر چهره اش نشسته .

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

امشب

امشب ابر نیست
امشب باران نیست
امشب آسمان صاف است
امشب حال من خوب است
امشب
تو هم خوب باش.

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

بسته پستی

سعی کن این روزها
خانه باشی
می خواهم شادی هایم را
برایت پست کنم
آنهم سفارشی
به پستچی هم
می سپارم جز به لبخندی
از تو،
تحویل ندهد؛
نشانی هایت را هم
داده ام،
همان که مرد است
بوی زمستان می دهد
و
اردی بهشت را دوست دارد.
...
راستی،
کمی هم غم بود،
اما شرمنده
نگه داشتم
برای خودم.


۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

هیچ

ردپایت را
جایی،
اینجا دیدم
خواستم برایت
شعری بگویم،
هیچ نیامد
مگر
لبخندی بر لبانم؛
اما دروغ چرا
از خدا پنهان نیست
از تو چه پنهان
این هیچ هم حکایت ها دارد


۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

قهوه

نمی دانم
چرا این روز ها
قهوه ها تلخ تر شده اند،
شاید هم
این دهان من است که
طعم گس دریا گرفته است،
گفتم دریا
بوی رطوبت تمام کاغذم را پر کرد
هوس هوای شرجی شمال کرده ام
بوی جنگل
صدای موج
و دهن کف آلوده دریا
آنقدر که گفت
بیا و
تو تنها سکوت کردی؛
و من مانده ام
که این ساحل
چگونه بوسه های تلخ دریا را
تاب می آورد
هر روز و
هر روز
و
هر روز
...
راستی قهوه ات
سرد نشود گلم.


۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

یک شب زمستانی

تمام امشب برف مهمانم بود
او،
سپید سپید برایم می خندید
و من برایش
تنها تنها از پشت شیشه ها خواندم؛
او سرد رقصید
دانه دانه،
من
گرم به تماشایش ایستادم؛
تو
اما نبودی،
و عجب زمستان سردیست.